.
حکایت : کوته فلان، مردی چراغ جادو یافت چون چراغ را مالید ،غولش برامد،
غول مرد را گفت انچه خواهی خواه
مرد گفت : ای غول، فلان جایم حتی از بختم کوتاه تر است
حال که اقبال مرا بلند گشته کاری کن ، تا هرگاه می ایستم فلانم تا زمین برسد !
غول لختی اندیشید ناگهان شمشیر برکشیده و هر دو پای مرد نگون بخت را قطع کرد و گفت : ارباب زین پس هرگاه به ایستی، انچنان بر زمین رسد که زمین را سابد !
@hajme_sabzzz
تصویر این پست بارگذاری نشد.