.
دوست ما ناراحت از اینکه تجارت خیارشور با شکست مواجه شده دیگه بیخیال کار شد.
خونشون دو واحد اپارتمان رو بروی هم بود.
شبا با دوستاش جمع میشدن، یکی تمبک میزد یکی گیتار یکی بار میزد ، میگفتن و میخندیدن.
و
دوست من هنوز سلطان معرفت بود.
معجزه رخ داد.
یه اسپانسر از یکی از بچه های این گروه خوشش اومد بهشون پیشنهاد داد یه آلبوم بیرون بدن.
ترانه ها گل کرد. در همه ایران
و از اولین گروه هایی شدن که کنسرت میذاشتن.
چند وقتی بود از دوستمون بیخبر بودیم .
دست بر قضا ، یکی از نمایشگاه های الکامپ یه شرکت وارد کننده قطعات کامپیوتر یه کنسرت همچی خصوصی تدارک دیده بود و ما هم دعوت بودیم.
کنسرت شروع شد ، دوست من هم بود ، دو تا چیز شبیه نعلبکی رو میزد به هم ! فلانی که الان همه ایران میشناسنش و سلبریتی شده گیتار میزد، اون یکی میخوند و چندتا خانم ساز میدن که اون روزا عجیب بود.
بین انتراک زنگ زدم بهش !
حال و احوال کردیم ، از گوشه سن ، یه دستی هم از کنار پرده تکون داد.
کنسرت های خارجی
مهمانی های بزرگ.
رفیق ما ، درسته که فقط یه چیزی شبیه دو تا استکان یا نهایتا نعلبکی رو به هم میزد ولی…